علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

تاخیر زیاد پاتولوژی

با گذشت نزدیک یک ماه از عمل مامان، هنوز جواب پاتولوژی یا به عبارتی آزمایش تکمیلی ایمونوهیستوشیمی آماده نشده. دائما در حال تماس با بخش آزمایشگاه هستم که هر سری هم کلی با خودم کلنجار می رم که استرس زیادی نگیرم ولی هر سری گفتن جواب آماده نیست. تا الان دلیلش رو نبودن مواد آمایشگاهی اعلام می کردن امروز هم می گن دکتر درخواست آزمایش تکمیلی داده که چهار شنبه یعنی بعد از تاسوعا و عاشورا انجام بشه و شنبه هفته آینده جواب بدن حالا اگه بدن. این تاخیر خودش به تنهایی یکم استرس زا هست که نمیدونم آیا مشکلی دیدن که هی آزمایش های تکمیلی انجام میدن یا اینکه کلا رویه اش اینجوری هست. دیگه کاری از دستم بر نمیاد. تو این فاصله مامان حال عمومی اش بهتر شده و می تون...
24 تير 1403

پی نوشت ها

پی نوشت برای بابایی: لطفا دعای طول عمر باعزت برای همه خصوصا مامانت بکن عزیزم. پی نوشت برای بابای عزیزم: همینطور که تا الان صبوری کردی و تلاش شبانه روزی کردی برای بهبودی مامان، همچنان حوصله ات رو بیشتر کن. پی نوشت برای خودم: این روزها نه برای استراحت و دید و بازدید به خانه بابا می رم بلکه برای کمک به مامان و بابا و تلاش هر چند کوچک برای کمک به بهبود کیفیت زندگی شون. پس نباید باری به اونها اضافه کنم یا توقع کاری داشته باشم، بلکه حتی الامکان رفت و آمد با کیفیت تری داشته باشم. یعنی ساعات کمتر با کمک بیشتر. چون از یه حدی که بگذره، سر و صدای بچه ها خصوصا یاشار باعث اذیت میشه خصوصا وقتی بچه های دیگه اونجا هستن که نمی تونن با یاشار خ...
16 تير 1403

اندر احوالات دایی، زن دایی و مامان

 جمعه اول تیر که شب قبلش خونه بابا خوابیده بودیم، بابایی رفت خانه دایی تا کمک کنه دایی رو حموم کنن. بعد هم قرار بود برگرده تا بریم دهنو یه سر بزنیم و درختا رو آب بدیم. خیلی دیر کرد من هم زنگ نزدم گفتم حتما کارشون طول کشیده یا خوابیده اونجا. ساعت 9:30 بود که با دایی ایاز و دایی ریزه و آنا اومدن دم در. تا بابا بعد از رسیدگی به آقا، با خاله گلی داشته برمی گشته که زنگ میزنن و میگن زود برگرد آنا حالش بد شده. آنا قلبش درد میگیره و از حال میره و زنگ میزنن اورژانس. این وسط عمه گلی هم خیلی حالش بد میشه و عمه پری و عمو ریزه هم مضطرب و نگران. از اون طرف به عمو ایاز هم زنگ میزنن. خلاصه اورژانس یه رسیدگی مقدماتی به آنا و عمه گلی میکنه و بابا تصمیم م...
16 تير 1403

ترخیص مامان

ترخیص مامان با سوند و درن بود. به دکتر هم اصرار کردم سوند رو در بیاره اما دکتر گفت باید مطمئن بشیم ادرار پس نمیزنه. که دیدیم شکر خدا خوبه. چند بار وسوسه شدم سوند رو خودم دربیارم بسکه می دیدم مامان اذیت میشه اما باز جلوی خودم رو گرفتم. با نامه بیمارستان که بهم نوبت ندادن برای روز شنبه 2 تیر که میشد 6 روز بعد از عمل. جمعه شب با اسم نوشتن پشت در و مراجعه صبح زود بابا به درمانگاه و ... تونستیم نوبت برای عصر شنبه بگیریم. سوند و درن رو درآوردن و گفتن برای سه ماه دیگه مراجعه کنیم. لز دکتر راجع به هپارین یا رقیق کننده خون پرسیدم که تجویز نشده بود موقع ترخیص (بر خلاف عمل قبلی)، که خیلی عصبانی شد و دعوام کرد که تخصص نداری چرا چرت و پرت می پر...
4 تير 1403
1